تبليغاتX
داستانک
داستانک
داستان کوتاه
کامنتی که تیزر شد!!!!
سلام به خوانندگان عزیزی که وقت میذارن و مطالب این وبلاگ رو می خونن . راستش می خواستم طبق روال گذشته یه داستان کوتاه رو بنویسم اما دیشب حین نوشتن مطلب اتفاقی چشمم به یک تیزر تبلیغاتی افتاد که در مورد نیکی به پدر و مادر بود . اولش زیاد دقت نکردم ولی وقتی به وسطای تیزر که رسید یه مرتبه یاد یک کامنت افتادم که یکی از خوانندگان برای مطلبی شبیه پیامی که در تیزر بود نوشته بود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 20:45 توسط:پرهام
پیرمرد با پسرش تو پارک نشسته بودن
پیرمرد از پسرش پرسید اون چیه اونجا نشسته
پسر گفت : گنجیشکه
پدره دوباره پرسید ، پسره بازم گفت پدرم گنجیشکه
پدر دوباره پرسید ، پسر اینبار با عصبانیت جواب داد :
"مگه نمیفهمی میگم گنجیشکه"
بعد پدر یه دفتر باز کرد و داد به پسرش که بخونه :
"""وقتی 6 سالش بود تو پارک نشسته بودیم ، بیشتر از 30 مرتبه ازم پرسید بابا اون چیه اونجا نشسته و من هر بار با ذوق بیشتر بهش جواب میدادم که گنجیشکه پسر گلم""

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جالب نیست؟؟؟تشابه ۱۰۰٪ تیزر و داستان کوتاهی که پرهام برام نوشته بود؟؟؟؟



ارسال شده در: سه شنبه چهاردهم مهر 1388 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
نفرین
به خانه که رسید با عصبانیت کیفش را انداخت روی میز و خودش روی مبل ولو شد.مثل همیشه که خشمگین می شدشروع کرد به کندن لبش. نگاهش افتاد به بالای شومینه ! به عکس مادر شوهرش . همین نیم ساعت قبل بود که مثل همیشه با مادرشوهرش بگو مگوی مفصلی کرد و بعد به حالت قهر از خانه زد بیرون . می دانست وقتی شهاب ماجرا را بشنود باز هم او را مقصر می داند...

با بغض قاب عکس مادر شوهرش را به دست گرفت و دندان غرو چه ای کرد و گفت :

"الهی بمیری ..الهی هر چه زودتر خبر مرگت را بیارن..."

و در حالی که اشک می ریخت خوابش برد.دو ساعتی گذشت که یکباره با صدای زنگ تلفن بیدار شد.آن سوی خط شهاب بودکه به ارامی خبر داد:

"قوی باش شبنم...مادرت نیم ساعت قبل مرد...."

گوشی از دستش افتاد و به عکس مادر شوهرش خیره شد.



ارسال شده در: شنبه بیست و یکم شهریور 1388 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
روزگار
ساک کوچکش را گوشه ای انداخت و روی تخت نشست و از پشت پنجره به بیرون خیره شد و به به بازی روزگار فکر کرد.

سی و پنج سال قبل با نقشه زنش مادرش را جلو در همین مکان رها کرد و رفت و ....

و حالا پشت پنجره نگاهش به تابلو ورودی آنجا دوخته شده بود!خانه سالمندان



ارسال شده در: جمعه شانزدهم مرداد 1388 :: 8 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
دوستت دارم
پیرمرد در طول زندگی مشترک خود آرزوی شنیدن یک جمله کوتاه "دوستت دارم" را از زبان همسرش داشت . روزی که برای عمل جراحی قلبش آماده می شد همسرش با نگرانی و بی اختیار به او گفته بود:"عزیزم خیلی دوستت دارم".

آخرین آزمایشها نشان داده بود که پیرمرد دیگر نیاز به عمل جراحی قلب ندارد .



ارسال شده در: جمعه دوم مرداد 1388 :: 1 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
این طرف .... آن طرف
این طرف اتاق زن جوان غرو لند کنان گفت :

"صدبار گفتم وقتی می خوای بری دستشویی بگو بیام .... گفتم وقتی غذا می خوری سینی رو بذار زیر دستت ..... گفتم وقتی لباسهای کثیفت رو در میاری ننداز گوشه اتاق .... مادر جون چندبار باید بگم؟

این طرف اتاق پیرزن خودش را که آن زمان که به سن الان دخترش بود به یاد آورد و از دخترش پرسید:

"من چی؟ من چند مرتبه گفتم؟و بعد به یاد دختر خردسالش افتاد و خندید...."

آن طرف اتاق زن جوان غر و لند کنان گفت :

"حالا دیگه منو مسخره می کنی مادر؟!



ارسال شده در: دوشنبه هشتم تیر 1388 :: 8 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
سخاوت
اشکها تند تند می غلتیدند روی صورت تپل و آفتاب سوخته اش. با بغض می گفت :

"بابام افتاد تو چاه و مرد . مادرم هم مریضه "

دلم برایش می سوزد و یک اسکناس هزر تومانی می گذارم کف دستش.

چند قدم دورتر می ایستم .می خواهم ببینم که چطور سخاوتم را تحسین می کند. می شنوم که با خوشحالی به دوستانش می گوید:

"امروز یک آدم زود باور یک اسکناس هزار تومانی گذاشت کف دستم!



ارسال شده در: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
صدای پای بهار
پیش نوشت:

داستانک این پست نوشته سکینه عزیزمه که تو نظرات برام گذاشته بود .با احترام به قلم روانش نوشته اش را به اتفاق می خوانیم :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باد هوهو کنان صدای خمیازه ی درخت ها را در خود جمع کرده بود و با برف ها خداحافظی می کرد. جوانه های سبز و کوچک برای بدرقه اش سر از شاخه ها بیرون آورده بودند و با حرکت خود درختان را از خواب بیدار می کردند. آب های یخ زده، شیشه ی بغضشان را شکسته بودند و با اشک خود، ماهیان را نوازش می کردند. کوه، لباس زمستانی اش را در آورده بود و همه منتظر بودند که بهار از راه برسد.صدای آواز بلبلان، راه را به بهار نشان می داد، آسمان دست هایش را از هم باز کرده بود و بهار را صدا می زد. همه و همه، بهار را دوست داشتند و
می خواستند او را ببینند. بوی گل ها همه جا را پر کرده بود. بنفشه فهمید که بهار آمده اما به سراغ او نرفته است. دلش پر از غصه بود. لبخندی روی لبانش نقش بست. آری بهار در چند قدمی اش بود. لبان سرخ بهار که به رنگ قلب او بود، تکان خورد و گفت:"سلام ای بنفشه ی بهاری"
حالا بنفشه یک گل زیبا بود.



ارسال شده در: دوشنبه هجدهم خرداد 1388 :: 7 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
عشق پاک
مدتها بود که با هم دوست بودند . داخل همین پارک که امروز قرار ملاقات داشتند با هم اشنا شدند و خیلی زود به هم اظهار علاقه کردند. دختر گفت:

"هرمز تو اولین مردی هستی که پا به خلوت من گذاشته ....

هرمز هم بلا فاصله گفت:

من هم قسم می خورم که تو هم اولین دختری هستی اکرم که در زندگی ام وجود دارد . این طور بود که عشقشان را به هم بذل و بخشش کردند . تا آن روز که دختر معلوم نبود از کجا عکسی را که مربوط به دو سال قبل می شد از هرمز و یک دختر دیگر پیدا کرده بود.تا به میعادگاه رسید عکس را کوبید توی سینه پسر:

تو به من دروغ گفتی .... تو قبلا با یک دختر دوست بودی هرمز

پسر اما با خونسردی دست داخل کیفش کرد و عکسی بیرون کشید و گفت :

"اگه من دروغ گفتم و گذشته ام را پنهان کرده ام اما تاریخ این عکس متعلق به سه روز قبله ...

و بعد عکس را انداخت روی نیمکت و رفت.

اکرم به عکس دو نفره شان با کاوه نگاهی کرد و با خود گفت :

"به درک.... کاوه خیلی هم خوش تیپ تره!!!



ارسال شده در: پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 :: 11 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
نیت
روزهای اول نیتش این بود که با صدای خوبی که دارد جهت رضای خدا اذان بگوید .تا یکی دو سال پیش هم پای نیتش ایستاد ول وقتی احسنت شنیدنها وتعریف های مردم را دید کم کم نیتش را از یاد برد و دیگر اذان نگفت .....

یک سرما خوردگی ساده ....یک زکام....

دیگر صدایش صدا نشد!!!!



ارسال شده در: دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 :: 10 قبل از ظهر :: توسط : مهسا
ثروت
خیلی دوست داشت ثروتمند شود .شب و روز کار می کرد و هر چه بیشتر به دست می آورد بیشتر از خودش غافل می شد . انگار پول بیشتر حریصش می کرد.حالا او ثروتمند شده بود  ولی باید همه ثروتش را خرج سلامتی اش می کرد .

ارسال شده در: دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 :: 12 بعد از ظهر :: توسط : مهسا
درباره وبلاگ
با سلام به دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن.من مهسا26 سالمه .اول از همه ورود خودمو به دنیای وبلاگ نویسی و بلاگفا تبریک میگم !!!امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد.....ضمنا من آماده تبادل لینک با شما سروران گرامی هستم.






Powered by WebGozar